قهرمان ميرزا عين السلطنه

4969

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

داخل اطاق شد . تعظيم كرده ايستاد . امير اجازهء جلوس داد . اما او احترام كرده ننشست . امير از جا برخاسته دست عروس را گرفته و آورد نزد خودش نشاند . شب را اندرون ماند . روز را بيرون رفته شب ديگر اندرون آمد . از قرار مذكور مطبوع واقع شده است . هزار تومان مىگويند به قلى خان داد و دختر خودش را هم نامزد او كرد و گفت خرج عروسى را هم خودم مىدهم . چهارصد تومان باز به قول نوكرها خود امير به عيال سالار سعيد داد . صد تومان به كلفتها ، هفتصد تومان هم به باجناق خودش داماد ديگر حاجى . ازدواج با رشوند سالار سعيد در شترخان كه امير اسعد ناهار آمده بود متصل مىگفت امير كه از اندرون بيرون آمد چنين گفت يا چنين كرد ، من استقبال و مشايعت كردم . سالار سعيد گاهى جلو تاخت مىكرد ، گاهى عقب . نزديك محمّدآباد به من گفت مگر محمّدآباديها مرده‌اند جلو نيامدند . من گفتم يكىيكى مىميرند . كامران مرده ، حالا يكى ديگر ناخوش است . نزديك هرانك حسين خان را روانه كرد تا جمعى را استقبال بياورد . مردها نبودند . چند نفر بچه‌مچه جمع كرده جلو آمد . امير اسعد گفت اينها رشوند هستند . گفت بله قربان . سالار گفت قربان همه پراكنده شده‌اند ، نصف تنكابون ، نصف عراقات . امير اسعد به طعنه گفت معقول جمعيتى سالار دارد ، اين همه رشوند ؟ در تنكابون هم هى گفته است بنويسم سوار و جمعيت بيايد . آخر الامر گفته‌اند بنويسيد . او هم شرحى به پدرش نوشته . حسينعلى خان گفته است من جمعيتم كجا بود ، من چهار تا آدم دارم براى خودم ، وانگهى به من چه ربط دارد . بالاخره سه قبضه تفنگ و دو نفر آدم ديدم مىرفت به كمك . امير اسعد تصور كرد ايل رشوند بختيارى است وصلت كرد ، اين همه خرج كرد . نمىداند كه در تمام آنها كه قرب صد خانوار الموت و رودبار مىباشند يك اسب و يك تفنگ ته‌پر پيدا نمىشود ، همه گرسنه و گدا مشغول خاك به سرى خودشان . آقا مير هادى به سررشته‌دار نوشته تو را به خدا يك قدرى نان براى من بفرستيد ، اينجا از بىنانى نزديك است ناخوش شوم ، چه ولايتى است . جمعه 20 شهر ربيع المولود ، 13 جدى ، چهارم ژانويه 1918 ميلادى - يك برف كوچكى باز آمد ، هوا همان شكل سرد است . ميرزا مهدى شب پانزدهم از طهران وارد شد كاغذجات زياد و بعضى چيزها كه خواسته بودم آورد . رقعهء آقاى عماد السلطنه به تاريخ پنجم شهر حال :